مدح و مناجات با صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
گواهی میدهـد قـلبم که با لبخند میآیی و شاید آخـر بهـمن، همین اسفند میآیی اگرچه پشت چشمت ابرهای غصه پنهان است ولی بر روی لب با طرحی از لبخند میآیی نمیدانم چرا کمتر کسی سوی تو میآید به دنبـالت نمیگردند و میگویند میآیی ببین! من عهد میبندم که میآیم به سوی تو نمـانم منـتـظـر که چندِ چندِ چند میآیی! بخواه از حضرت مادر، که قَدرت را کند افشا که مـادر مطـمئنم امر فـرمـایند، میآیی اگرچه شورهزاریم، ابر و باران را نمیفهمیم به نام زندگی، بارانی و ... یکبند میآیی! رفیقانم چهلسال است مفقود الاثر ماندند تویی که با خبرهای خوش از اروند میآیی و بغض «یا لثارات» است مانده در گلوی ما دوشنبه یا که جمعه با همین سربند میآیی تو هم مانند موسی آمدی بی مثل و بیمانند به زودی باز هم بیمثل و بیمانند میآیی به هر جان کندنی بود آخر از غیر تو دل کندم بگو وقتی جهان از غیر تو دل کند، میآیی؟ فقط شمشیر نه، با کولهای سرشار از اندرز؛ (که هریک دلنشین، شیرینتر از هر قند) میآیی تفأل میزنم با یاد تو «والعصر» میآید که عصر انتظار و ندبه و سوگند میآیی |